تعداد شاخه گل ها نشانه چيست؟

گل ها به دليل تنوع نامحدودشان در هر شرايطي معاني ويژه و خاصي داشته و تاثير جاودانه اي بر هديه شوندگان خود دارند. آگاهي از معاني رنگ گل ها، تعداد شاخه هاي گل در يک دسته و غيره مي تواند ما را در اهداي درست و افزايش تاثيرگذاري آنها ياري دهد. فراموش نکنيد که لازم نيست حتما منتظر موقعيت و اتفاق خاصي براي هديه گل به کساني که دوستشان داريد باشيد، در حقيقت گل هديه ايست که اگر به صورت غير منتظره تقديم شود ارزش بيشتري دارد.

معني تعداد شاخه گل ها بصورت کلي:

در يک دسته

1 شاخه گل: نشانه توجه يک فرد به طرف مقابل

3 شاخه گل: نشانه احترام به طرف مقابل

5 شاخه گل:نشانه علاقه و محبت به طرف مقابل

7 شاخه گل: نشانه عشق

معني تعداد شاخه گل هاي رز در يک دسته

1 شاخه رز: يک احساس عاشقانه فقط براي تو

3 شاخه رز: دوستت دارم

5 شاخه رز: بي نهايت دوستت دارم

12 شاخه رز: عشق ما به يک عشق دو طرفه تبديل شده است

36 شاخه رز: احساس وابستگي رمانتيک

99 شاخه رز: عشق من براي تو جاودانه و تا ابد مي باشد

365 شاخه رز: هر روز سال به تو مي انديشم و دوستت دارم

همچنين 10 شاخه گل لاله عموما به نشانه يک عشق بي نظير بکار برده مي شود.

معني رنگ رزها:

رز قرمز: رز قرمز کم رنگ به نشانه «دوستت دارم» مي باشد و رز قرمز پر رنگ به معني زيبايي بي انتهاست.

رز زرد: امروزه رز زرد به معني شادي و خوشحالي مي باشد ولي در گذشته رز زرد معني کاهش ميزان علاقه و وفاداري را داشت.

رز سفيد: رز سفيد به معني عشق روحاني و پاک است و در دسته گل عروس به معني احساس عاشقانه شادي آور مي باشد.

رز ارغواني: اين رز به معني تمايل و اشتياق فرد به طرف مقابل است و رز نارنجي به معني «من فريفته و دلباخته تو هستم» مي باشد.

رز معطر: بدين معني است که عشق در نگاه اول بوجود آمده است.

رز صورتي: رز صورتي کم رنگ به معني تحسين، ستايش، وقار و شايستگي و زيبايي مي باشد و رز صورتي پر رنگ به معني تشکر از طرف مقابل است.

به طور کلي تمام رزهاي کم رنگ به معني دوستي با طرف مقابل مي باشند.

ترکيب رنگ هاي مختلف رز

در يک دسته گل

ترکيب رز زرد و قرمز در يک دسته گل به معني «تبريک» در هر مناسبتي مي باشد.

ترکيب رز زرد و نارنجي در يک دسته گل به معني علاقه زياد به طرف مقابل است.

ترکيب رز قرمز و سفيد به معني يگانگي و اتحاد با طرف مقابل مي باشد

ازوبلاگ دیگران


اداره زندگی پرمشغله‌

اداره زندگی پرمشغله‌
10 ایده برای کمک به
اداره زندگی پرمشغله‌

ساده کردن زندگی لزوماً به این معنی نیست که از چیزهایی که می خواهید در زندگی، بگذرید. درواقع، دقیقاً متضاد این است.
ساده کردن زندگی به شما زمان بیشتری برای انجام کارهایی که وقت و انرژی برایشان می خواهید، می دهد (مثل ورزش، کتاب خواندن یا شرکت در یک کلاس آموزشی). این ایده ها را امتحان کنید تا زمان، هزینه، پشتیبانی و فضای بیشتری در زندگی پرمشغله تان ایجاد کنید.

1. یک عادت جدید در خودتان ایجاد کنید و آنرا به سایر اعضای خانواده هم آموزش دهید: هیچوقت بدون اینکه چیزی با خود ببرید اتاق را ترک نکنید. مثلاً اگر در طول شب می خواهید از اتاق نشیمن به آشپزخانه یا اتاق خواب بروید، وسیله ای که باید به محل خود برگردانده شود را در راه با خود ببرید.

2. اگر خانواده پرجمعیتی دارید که تعداد زیادی باید از یک حمام و دستشویی استفاده کنند، برای هرکس یک سبد مخصوص درنظر بگیرید که وسایل مخصوص حمام خود را در آن نگه دارند و حتماً پس از استفاده آنرا به اتاق خود برگردانند. درست مثل زندگی در خوابگاه های دانشجویی. اینکار باعث می شود فضای حمام شلوغ و بی نظم نشود و هرکس به راحتی از وسایل خود استفاده کند و جروبحثی هم پیش نیاید.

3. سبد یا جعبه ای در کمد یا گوشه ی از اتاق قرار دهید. در طول کار روزانه، مطمئناً چیزهایی پیدا می کنید که به هر دلیلی دیگر تمایلی به استفاده از آن ندارید و فقط خاک می خورند. آن وسیله را درون آن سبد یا جعبه بیندازید. وقتی جعبه پر شد، می توانید آنرا به افراد نیازمند ببخشید.

4. گفته می شود که انیشتین هیچوقت برای به یاد آوردن چیزهایی که چک کردن آنها راحت است به خود فشار نمی آورد (حتی شماره تلفن خودش). عقیده او این بوده که اینکار باعث می شود فضای کافی برای اموری که می خواسته از قدرت مغزش برای آنها استفاده کند خالی شود. شما هم از این راهکار استفاده کنید و همه امور خود را در دفترچه ای یادداشت کنید که نیازی به به خاطر سپردن آنها نداشته باشید و بعد درصورت نیاز به آن رجوع کنید.

5. صندوق پستتان را چک کنید. نگذارید صورتحساب ها و قبض ها آنجا تلنبار شود و بعد به سراغشان بروید. روزنامه و مجلات ارسالی را هم در جای مخصوص خود (نه روی میز آشپزخانه) قرار دهید.

6. برای هرکدام از اعضای خانواده سبد مخصوص تهیه کنید که وسایل روزمره شان را در آن بریزند (مثل تکالیف و وسایل مدرسه، نامه های اداری، لباسهای کثیف و …) به جای اینکه دور تا دور خانه پخش کنند.

7. با گذراندن فقط 15 دقیقه هر شب برای آماده کردن همه چیز برای روز بعد، از آشفتگی و سردرگمی صبحها نجات پیدا کنید. می توانید از کارهایی که باید فردا انجام دهید یادداشت بردارید تا روز بعد بدانید که دقیقاً چه باید بکنید. لباسی که برای بیرون رفتن می خواهید تن کنید را آماده کنید. وسایل و لباسهای مدرسه بچه ها را آماده کنید. و مواد و وسایل لازم برای پختن ناهار فردا را نیز آماده کنید. میز صبحانه را بچینید و ….

8. قبوض را سر وقت و در یک روز مشخص پرداخت کنید. بااین روش همیشه می دانید که از نظر مالی در چه وضعیتی هستید و دیگر پرداخت قبض ها عقب نمی افتد.

9. یک روز شنبه همه کارهای ناتمام خود را لیست کنید، چیزی که باید برای یکی از دوستانتان بفرستید، هدیه ای که دیر شده است، تلفنی که باید بزنید و … همه هفته نوشتن آن را ادامه دهید. شنبه آینده لیستی درست و حسابی از همه کارهایی که باید انجام دهید دراختیار دارید. و همان روز یکی یکی همان کارها را با دقت و به نوبت انجام دهید.

10. این رسم را در خانه راه بیندازید که هرکس مسئول شام و ناهار خودش و شستن ظرفهای خودش باشد. بچه ها غذاهایی مثل سیریال، ساندویچ و از این قبیل را خیلی دوست دارند. اینکار یک تنفس خوب برای آشپزی کردن است و به شما کمک می کند به فرزندانتان آموزش دهید در امور خود استقلال داشته باشند.

Bookmark and Share

قسمتی از وصیت نامه ادوارد ادیش ،

قسمتی از وصیت نامه ادوارد ادیش ،
یکی از بزرگترین تاجران امریکایی
در سن 76 سالگی …

من ادوارد ادیش هستم که برای شما
می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران
امریکایی با سرمایه ای هنگفت و
حساب بانکی که گاهی خودم هم در
شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می
شوم ! دارای شم اقتصادی بسیار بالا
که گویا همواره به وجودم وحی می
شود چه چیز را معامله کنم تا
بیشترین سود از آن من شود ، البته
تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات
دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک
ندارم سهم موثری در موفقیتهای من
داشت …

یادم هست وقتی بیست ساله بودم
خیال می کردم اگر روزی به یک چهلم
سرمایه فعلیم برسم خوشبخترین و
موفقترین مرد دنیا خواهم بود و
عجیب است که حالا با داشتن سرمایه
ای چهل برابر بیشتر از آنچه فکر می
کردم باز از این حس زندگی بخش در
وجودم خبری نیست .

من در سن 22 سالگی برای اولین بار
عاشق شدم . راستش آنوقتها من تنها
یک دانشجوی ساده بودم که شغلی و در
نتیجه حقوقی هم نداشتم . بعضی
وقتها با تمام وجود هوس می کردم
برای دختر موردعلاقه ام هدیه ای
ارزشمند بگیرم تا عشقم را باور کند
و کاش آن روزها کسی بود به من می
گفت که راه ابراز عشق خرید کردن
نیست که اگر بود محل ابراز عشق
دلباخته ترین عاشق ها ،
فروشگاهها می شد !!

کسی چیزی نگفت و من چون هرگز
نتوانستم هدیه ای ارزشمند بگیرم
هرگز هم نتوانستم علاقه ام را به
آن دختر ابراز کنم و او هم برای
همیشه ترکم کرد . روز رفتنش قسم
خوردم دیگر تا روزی که ثروتی به
دست نیاوردم هرگز به دنبال عشقی هم
نباشم و بلند هم بر سر قلبم فریاد
کشیدم : هیس ، از امروز دگر ساکت
باش و عجیب که قلبم تا همین امروز
هم ساکت مانده است …
و زندگی جدید من آغاز شد …
من با تمام جدیت شروع به اندوختن
سرمایه کردم ، باید به خودم و تمام
آدمها ثابت می کردم کسی هستم . شاید
برای اثبات کسی بودن راههای دیگری
هم بود که نمی دانم چرا آنوقتها به
ذهن من نرسید …
دیگر حساب روزها و شبها از دستم
رفته بود . روزها می گذشت ، جوانیم
دور میشد و به جایش ثروت قدم به قدم
به من نزدیکتر می شد ، راستش من
تنها در پی ثروت نبودم ، دلم می
خواست از ورای ثروت به آغوش شهرت
هم دست یابم و اینگونه شد ، آنچنان
اسم و رسمی پیدا کرده بودم که تمام
آدمهای دوروبرم را وادار به
احترام می کرد و من چه خوش خیال
بودم ، خیال می کردم آنها دارند به
من احترام می گذارند اما دریغ که
احترام آنها به چیز دیگری بود .
آن روزها آنقدر سرم شلوغ بود که
اصلا وقت نمی کردم در گوشه ای از
زنده ماندنم کمی زندگی هم بکنم ! به
هر جا می رسیدم باز راضی نمی شدم
بیشتر می خواستم ، به هر پله که می
رسیدم پله بالاتری هم بود و من
بالاترش را می خواستم و اصلا
فراموش کرده بودم اینجا که
ایستادم همان بهشت آرزوهای دیروزم
بود کمی در این بهشت بمانم ، لذتش
را ببرم و بعد یله بعدی ، من فقظ
شتاب رفتن داشتم حالا قرار بود کی
و کجا به چه چیز برسم این را خودم
هم نمی دانستم !
اوایل خیلی هم تنها نبودم ، آدمها
ی زیادی بودند که دلشان می خواست
به من نزدیکتر باشند ، خیلی هاشان
برای آنچه که داشتم و یکی دو تا هم
تنها برای خودم و افسوس و هزاران
افسوس که من آن روزها آنقدر وقت
نداشتم که این یکی دو نفر را از
انبوه آدمهایی که احاطه ام کرده
بودند پیدایشان کنم ، من هرگز
پیدایشان نکردم و آنها هم برای
همیشه گم شدند و درست ازروز گم شدن
آنها تنهایی با تمام تلخیش بر سویم
هجوم آورد . من روز به روز میان
انبوه آدمها تنها و تنها تر میشدم
و خنده دار و شاید گریه دارش
اینجاست هیچ کس از تنهایی من خبر
نداشت و شاید خیلیها هم زیر لب
زمزمه
می کردند : خدای من ، این دگر چه
مرد خوشبختیست ! و کاش اینطور بود

و باز روزها گذشت ، آسایش دوش به
دوش زندگیم راه می رفت و هرگز
نفهمیدم آرامش این وسط کجا مانده
بود ؟
ایام جوانی خیال می کردم ثروت غول
چراغ جادوست که اگر بیاید تمام
آرزوها را براورده می کند و من با
هزاران جان کردن آوردمش اما نمی
دانم چرا آرزوها ی مرا براورده
نکرد …..
کاش در تمام این سالها تنها چند
روز، تنها چند صبح بهاری پابرهنه
روی شنها ی ساحل راه می رفتم تا
غلفلک نرم آن شنهای خیس روحم را
دعوت به آرامش می کرد .
کاش وقتهایی که برف می آمد من هم
گوله ای از برف می ساختم و یواشکی
کسی را نشانه می گرفتم و بعد از
ترس پیدا کردنم تمام راه را بر
روی برفها می دویدم .
کاش بعضی وقتها بی چتر زیر باران
راه می رفتم ، سوت می زدم ، شعر می
خواندم ،
کاش با احساساتم راحتر از اینها
بودم ، وقتهایی که بغضم می گرفت یک
دل سیر گریه می کردم و وقت شادیم
قهقهه خنده هایم دنیا را می گرفت …

کاش من هم می توانستم عشقم را در
نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهایم
عشق را می گفتم …
کاش چند روزی از عمرم را هم برای
دل آدمها زندگی می کردم ، بیشتر
گوش می کردم ، بهتر نگاهشان می
کردم …
شاید باورتان نشود ، من هنوز هم
نمی دانم چگونه می شود ابراز عشق
کرد ، حتی نمی دانم عشق چیست ، چه
حسیست تنها می دانم عشق نعمت
باشکوهی بود که اگر درون قلبم بود
من بهتر از اینها زندگی می کردم ،
بهتر از اینها می مردم .
من تنها می دانم عشق حس عجیبیست که
آدمها را بزرگتر می کند . درست است
که می گویند با عشق قلب سریعتر می
زند ، رنگ آدم بی هوا می پرد ، حس از
دست و پای آدم می رود اما همانها
می گویند عشق اعجاز زندگیست ، کاش
من هم از این معجزه چیزی می
فهمیدم …
کاش همین حالا یکی بیاید تمام
ثروت مرا بردارد و به جایش آرام
حتی شده به دروغ ! درون گوشم زمزمه
کند دوستم دارد ، کاش یکی بیاید و
در این تنهایی پر از مرگ مرا از
تنهایی و تنهایی را از من نجات دهد
، بیاید و به من بگوید که روزی مرا
دوست داشته است ، بگوید بعد از مرگ
همواره به خاطرش خواهم ماند ،
بگوید وقتی تو نباشی چیزی از این
زندگی ، چیزی از این دنیا ، از این
روزها کم می شود .
راستی من کجای دنیا بودم ؟
آهای آدمها ، کسی مرا یادش هست ؟؟؟

اگر هست تو را به خدا یکی بیاید و
در این دقایق پر از تنهایی به من

بگوید که مرا دوست داشته است



مرجان ساتراپی

مرجان ساتراپی (متولد ۱۳۴۸ در رشت) نویسنده و انیماتور داستان‌های مصور است. شهرت او بیشتر به خاطر رشته داستان‌های مصور پرسپولیس است که جلد اول آن در سال ۲۰۰۰ به زبان فرانسوی چاپ شد. همچنین فیلم انیمیشنی پرسپولیس به کارگردانی ساتراپی و ونسان پارونو در سال ۲۰۰۷، جایزه هیأت داوران را از جشنوارهٔ فیلم کن دریافت کرد.
زندگی‌نامه

مرجان ساتراپی در سال ۱۳۴۸ در رشت به دنیا آمد. مادر وی نوه بزرگ ناصرالدین شاه است.او در سا‌‌ل‌های انقلاب ایران و جنگ ایران و عراق در تهران بزرگ شد و در سال ۱۹۸۳ در ۱۴ سالگی توسط خانواده به وین اتریش فرستاده شد.
وی بعد از پایان دوران دبیرستان، برای تحصیلات دانشگاهی به ایران برگشت و پس از ازدواج و سپس جدایی، به استراسبورگ فرانسه رفت. ساتراپی اکنون ساکن پاریس است.
رمان پرسپولیس

رشته کتاب‌های پرسپولیس شامل چهار کتاب است که تاکنون در فرانسه بیش از دویست‌هزار نسخه به فروش رسیده‌است .
این رمان به سبک زندگی‌نامه خودنوشته بوده، شخصیت اصلی آن که راوی داستان است، دختری ایرانی ‌است به نام مرجان. مرجان دختری است که در جریان انقلاب ایران و بحران جنگ ایران و عراق به تشویق خانواده از کشور خارج شده و به اتریش می‌رود. این کتاب‌ها روایت جنگ و آوارگی، زندگی مهاجری در اروپا، بحران‌های مذهبی و سنتی جامعه ایران و حوادث انقلاب و جنگ هستند و تاریخ دههٔ بعد از جنگ ایران را از دید وی بیان می‌کنند.
فیلم پرسپولیس

فیلم پرسپولیس نخستین فیلم سینمایی مرجان ساتراپی است که در سال ۲۰۰۷ در فرانسه و بر اساس داستان مصور پرسپولیس ساخته شده‌است.
این فیلم جایزه هیأت داوران جشنواره بین‌المللی فیلم کن در سال ۲۰۰۷ میلادی را به خود اختصاص داد.
وی هنگام دریافت جایزه در جشنواره فیلم کن، آن را به مردم ایران اهدا کرد. .
پوستر جشنواره فیلم کن، بخش «نگاهی دیگر»، طراحی مرجان ساتراپیاین فیلم از سوی برخی نهادها و رسانه‌های دولتی ایران، به عنوان اثری «ضد ایرانی»[۵] و «ضد اسلامی»[۶] معرفی شده است.
فهرست کتاب ها

پرسپولیس I، نشر به فرانسه: 2000
پرسپولیس II، نشر به فرانسه: 2001
پرسپولیس III، نشر به فرانسه: 2002
پرسپولیس IV، نشر به فرانسه: 2003
دیوها از ماه می‌ترسند، نشر به فرانسه: 2001
قلاب‌دوزی‌ها، نشر به فرانسه: 2003
خورشت آلو با مرغ، نشر به فرانسه: 2004
منبع : سایت ویکیپدیا
من فیلم رو از لینکه های زیر دانلود کردم ولی اگر اینترنت با سرعت بالا ندارید بهتر هست که از بیرون تهیه اش کنید می دونم تو بازار سیاه فیلم می شه پیداش کرد البته من کتابش رو هم دانلود کردم حجم کتاب پایین تر هست و به زبان انگلیسی هست
دانلود فیلم
http://rapidshare.com/files/78385416/P215478e541547r41454741p.part1.rar
http://rapidshare.com/files/78385800/P215478e541547r41454741p.part2.rar
http://rapidshare.com/files/78386186/P215478e541547r41454741p.part3.rar
http://rapidshare.com/files/78386572/P215478e541547r41454741p.part4.rar
http://rapidshare.com/files/78387104/P215478e541547r41454741p.part4.rar
http://rapidshare.com/files/78387466/P215478e541547r41454741p.part5.rar
http://rapidshare.com/files/78387807/P215478e541547r41454741p.part6.rar
http://rapidshare.com/files/78388206/P215478e541547r41454741p.part7.rar
http://rapidshare.com/files/78388261/P215478e541547r41454741p.part8.rar
برای دانلود حدود ۶۰ مگابایت دارد که در قسمتهای ۵ مگابایتی برای دانلود
درسته از سایت رپیدشیر دانلود سخته ولی ارزششو داره که این کتابو دانلود کنید من به
همه پیشنهاد میکنم که اینکتاب را دانلود کنند من خودم از سایت زیر دانلود کردم
http://tooba-cn.blogfa.com/
پ.ن : در مورد پرسپولیس خیلی چیزها نوشتند گفتند این فیلم ضد ایرانی من نمی خوام وارد سیاست بشم ولی فیلمی هست که سالهای سختی رو که مردم ایران داشتند یاداوری می کنه هنوز خود من یادم نمی ره که نگاه کردن فیلم با ویدئو وداشتن ویدئو گناه بود و هر کسی داشت بازداشت می کردن درست مثل دوران طالبان در افغانستان و توصیفی که در فیلم بادباک باز و هزاران خورشید فروزان شده من توصیه می کنم که این کتاب رو بخونید تا یادمون نره چی بودیم و چی کارمون کردن مخصوصا به نسل جدید که نمی دونن که ما از چه دورانی گذشتیم همانطور که جنگ برای ما خیلی حماسه ها افرید و لی دست خیلی از ادمها رو روکرد و نشون داد چه زمانی چه چیزی می تونه ارزش باشه و همین ارزشها و اعتقادات می تونه دکون چه ادمهایی باشه والان همون ادمها از ارزشها جنگ و حماسه هاشون برای توجیح رفتارشون و قبضه کردن قدرت استفاده می کنن مردم ما باید یاد بگیرند که حساب این ادمها با ما جداست ادمهایی که مردم کشورشون رو می فروشن ارزشها شون رو تا خودشون رو سر پا نگه دارن

یک خانواده ی ایرانی بعد از انقلاب دچار مشکلاتی میشن . دختر کوچک دوست نداره روسری سر کنه ! دوست نداره مخفیانه خانوادش مشروب بخورند ! دوست نداره وقتی توی خیابون را میره به مارک لباسش که روش نوشته مایکل جکسون گیر بدن ! اینایی که میگم جزو فیلم هست ! و سکانس هایی از فیلم هست .
مثلا یک جایی از فیلم نشون میده که یک زن توی وان حموم داره انگور رو با پاهاش له میکنه تا مشروب درست کنه ( بطور مخفیانه ) .
در یکی از سکانس ها چند نفر جلوی ماشین این خانواده رو میگیرن و از پدر خانواده میخان که هاااا کنه تا ببینن دهنش بوی عرق میده یا نه ؟!
در یکی از سکانس ها هم دختر که علاقه ی زیادی به موسیقی متال یا راک رو داره پشت لباس خودش مینویسه punk is not ded که دو تا خانم چادری که چهره ی عصبانی دارن جلوش رو میگیرن و ازش توضیح میخان . و دختر به خارج از کشور سفر میکنه ….

ویرایش :

این فیلم نامزد اسکار هم هست و در آمریکا در تاریخ 25 دسامبر به روی پرده میره .
سایت رسمی فیلم
صحنه های حذف شده
ترایلر

سایت این فیلم اطلاعات خوبی میده حتما یک سر بزنین .

انتقاد هم در مورد این فیلم بالا گرفته که روزنامه ی کیهان هم طبق معمول انتقاد شدید کرده .
و این هم متن انتقاد سینمای ایران :

مدیر عامل بنیاد سینمایی فارابی با نوشتن نامه‌ای خطاب به رایزن فرهنگی فرانسه در ایران نسبت به نمایش فیلم ضدایرانی « پرسپولیس » در بخش مسابقه جشنواره کن اعتراض کرد.
روابط عمومی بنیاد سینمایی فارابی اعلام کرد در بخشی از نامه علیرضا رضاداد به ونسان گریمو آمده است: « جای بسی تعجب است که جشنواره کن که دارای قدمتی طولانی است در سال های اخیر علیرغم ارائه فیلم‌های ایرانی زیاد به بخش‌های مختلف آن نگاهی شایسته و در شأن سینمای ایران نداشته است. محروم کردن علاقمندان به فیلم‌های ایرانی گرچه این فرصت را از علاقمندان می‌گیرد، اما از سویی برای سینماگران ایرانی خالی از فایده نیست. زیرا آنان را جهت ساخت فیلم‌های برتر تشویق می‌کند و در نتیجه سینمای ملی ایران را به هدف رشد و تعالی آن نزدیکتر می‌کند. »

مدیر عامل فارابی در ادامه آورده است: « اما امسال جشنواره فیلم کن در اقدامی غیرمتعارف و نامتناسب فیلمی را درباره ایران انتخاب کرده که در بخشی از آن چهره‌ای غیرواقعی از دستاوردها و نتایج انقلاب شکوهمند اسلامی ارائه نموده و خود را در معرض این اتهام قرار داده که از یکسو با انتخاب نکردن فیلم‌های ارزشمند سینمای ایران و از سوی دیگر با انتخاب چنین فیلمی به جای نگرش هنرمندانه اقدامی در جهت سیاست های جانبدارانه سلطه‌گران قدرت نموده و برخلاف شعار آزادنگری و آزاداندیشی رویه جانبداری از زورمندان جهانی را اتخاذ کرده است. »

در بخشی دیگر از این نامه می‌خوانیم: « آیا انتخاب چنین فیلمی در کنار انتخاب نشدن فیلم‌های ارزشمند ایرانی اقدامی قابل گذشت است و آیا چنین رفتاری واجد هیچ معنای سیاسی و غیرفرهنگی و حتی ضدفرهنگی از سوی آن جشنواره به حساب نمی‌آید؟ آیا سینمای ایران و سینماگران ایرانی بار دیگر باید از چنین اقدامی نیز چشمپوشی و دوباره فرض کنند قصد و غرضی نبوده و پاسخ‌های تکراری نظیر « هیئت انتخاب و سازمان جشنواره کن مستقل است و فیلم‌های مستقل را انتخاب می‌کند » رو به رو شود و به روی خود نیاورد؟ »

رضاداد نامه خود را چنین ادامه داده است: « آیا معنای فیلم‌های مستقل و استقلال در ادبیات جشنواره کن توهین به ارزش ها، آرمان ها و مقدسات مردم کشوری دیگر است؟ مردمی که با گذشتن از خون خود و فرزندان خود و با تلاش و کوشش فراوان توانستند بساط ستمشاهی را در ایران برچینند و آرمان های دینی خود را با رأی اکثریت جامعه در جامعه خویش مستقر نمایند. »

مدیر عامل فارابی افزوده است: « گرچه سینمای ایران در سال های اخیر توانسته با صرف هزینه و حضور جدی در بازار کن به جای جشنواره کن وجوهی از ارزش های سینمای ایران را به مخاطبین و علاقمندان سینمای ایران معرفی نماید و بی‌تردید امسال نیز همین کار را خواهد کرد، اما اینجانب به عنوان یکی از مسئولین حمایت از سینمای ارزشمند ایران و به نمایندگی از جامعه سینمایی کشور مجدانه از جنابعالی و مسئولین محترم سیاست خارجی، که نقش جدی آنها در برگزاری و سیاستگذاری جشنواره کن پوشیده نیست، انتظار دارم با اقدامی جدی و شایسته به جبران لطماتی که با چنین انتخابی به حیثیت این جشنواره وارد می‌نمایند اقدام نمایند. »

رضاداد در پایان نامه خود به رایزن فرهنگی فرانسه در ایران اظهار امیدواری کرده جشنواره کن با تجدید نظر در رویه متخذه و با انتخاب فیلم های ارزشمند سینمای جهان و سینمای ایران که به سینمای نجیب، انسانی و سالم در جهان شناخته و معرفی شده است، بار دیگر بتواند جایگاه واقعی خویش را در میان جامعه سینمایی ایران پیدا کند و بتواند نقش متعهدانه و مسئولانه خویش را در پیوند فرهنگ های ملی به یکدیگر ایفا نماید

به این لینک ها هم یک سری بزنید :
http://www.dw-world.de/dw/article/0,…960163,00.html
http://www.aftab.ir/articles/art_cul…rspolis_p1.php

داستان کامل فیلم :

کودکی مرجان همزمان میشود با انقلاب در ایران و وقایع مهم تاریخی که در حال رخ دادن است . مرجان دوست دارد پیامبر باشد و به نوعی خود را پیامبر میداند از طرفی عاشق فیلمهای بروسلی است ، او لیستی تهیه کرده است که وقتی به پیامبری رسید دنیا را طبق آن تغییر دهد و دنیا را به آن شکل در آورد که دوست میدارد . عموی مرجان کمونیست است و در زندانهای شاه به سر میبرد وقتی مرجان می بیند همه با شاه مخالف هستند اعتراض میکند که شاه فرستاده خداست و این را خود خدا به او گفته است . پدر مرجان سعی میکند برای او توضیح دهد که شاه از طرف خدا نیست به همین دلیل داستان رضا شاه و براندازی اخرین پادشاه قاجاری را برای او توضیح میدهد به این صورت که رضا شاه تصمیم میگیرد ایران را مدرن کند و قصد داشته است یک سیستم جمهوری در ایران برقرار کند که با وسوسه انگلیسها از اینکار صرفنظر میکند و خود در راس امور قرار میگیرد و تبدیل به یک دیکتاتور زورگو میشود . و سپس هم پسرش میاید که او هم به نوعی دیکتاتور است . خانواده مرجان فکر میکنند که وضعیتی بدتر از حکومت شاه نمیتواند پدید بیاید و هر حکومتی بیاید بهتر است و از طرفی خیلی امیدوار هستند که با انقلاب کشور بالاخره روی آزادی را ببیند . تا اینکه انقلاب به سرانجام میرسد و عموی مرجان از زندان بیرون میاید و در ادامه نظام حکومتی ایران ؛ جمهوری اسلامی اعلام میشود و پس از مدتی کوتاه عراق از موقعیت به وجود آمده در ایران استفاده میکند و به این کشور حمله میکند . حکومت هم به بهانه دشمنان خارجی و داخلی بسیاری از مخالفان خود را زندانی می کند و اعدام میکند که عموی مرجان یکی از اعدام شدگان است . شرایط مرجان نسبت به قبل کاملا عوض میشود او که دختر بچه ایی است حالا باید با حجاب بگردد و باید در مدرسه مراسم مذهبی را اجبارا انجام دهد . در ادامه تضادهای جامعه ایران را به تصویر میکشد از طرفی حکومت سعی میکند با افراطی گری مردم را در تنگنا مذهبی قرار دهد و از طرفی دیگر مردم به طور مخفیانه خرید و فروش موسیقی های ممنوعه و عکسهای ممنوعه و کارهایی از این قبیل روی می اورند بنابراین جامعه دارای دو چهره میشود یک چهره اداری یعنی آنطور که حکومت میخواهد و یک چهره دیگر که به نوعی شخصی تر است و خطوط قرمز در آن شکسته می شود .

در مدارس معلمها مدعی هستند که پس از انقلاب ما آزادی خود را به دست آورده ایم و مدعی میشوند که در نظام جمهوری اسلامی هیچ زندانی سیاسی نداریم و این باعث اعتراض شدید مرجان میشود که حالا دیگه دختر سیزده ساله ایی است و مرجان اعتراض میکند که در زمان شاه عمویش زندانی بود اما در حکومت اسلامی او را اعدام کردند .

در ادامه مرجان که دختری نوجوان است به اتریش فرستاده میشود ولی اروپا و کلا غرب آنگونه نیست که او فکر میکرده است تفاوت فرهنگی آنچنان زیاد است که برای او قابل تحمل نیست . ادمهایی که اگر به خودشان توهین کنی ناراحت نمیشوند ولی اگر به سگ شان توهین کنی برافروخته میشوند . مرجان در اتریش عاشق میشود ولی متوجه میشود پسری که دوست دارد هم جنس باز است مرجان از ایرانی بودن خودش شرم دارد و برای همین خود را فرانسوی معرفی میکند که موجب تمسخر دوستانش میشود در ادامه یکبار دیگر عاشق میشود و فکر میکند مرد رویایی ارزوهایش را پیدا کرده است ولی خیلی زود او را در آغوش یک نفر دیگر می بیند . او در اروپا شدیدا تحت فشار است و در آخر هم توسط یک زن بورژواز که پیش او زندگی میکرده ( چیزی شبیه کلفتی ) متهم میشود به دزدی و او هم با عصبانیت آن خانه را ترک میکند و در خیابانهای اروپا در به در میشود . تا اینکه بیمار میشود و در گوشه خیابان می افتد .

مرجان تصمیم میگیرد به ایران برگردد برای همین به خانواده اش زنگ میزند که بدون هیچ گونه سوال و جوابی اجازه دهند او باز گردد و خانواده هم استقبال میکنند او اینبار که به ایران بر میگردد بسیار سرخورده است و روح او دیگر مرده است و در این شرایط فامیل و آشنا به دیدن او میایند و منتقد هستند که چرا او با اینکه اروپا رفته است انقدر شلخته میگردد و آنها هم تصورات غیر واقعی از اروپا و اروپا رفته ها دارند . دخترهای فامیل هم برایشان جالب است که آیا او در اروپا با پسری هم آغوشی داشته است یا خیر و نشان میدهد که تصور ایرانیان از اروپا بسیار غیر واقعی می باشد . بازگشت مرجان مصادف است با تمام شدن جنگ ، جنگی که در آن یک میلیون نفر از طرفین کشته میشوند بدون اینکه نتیجه ایی در بر داشته باشد . و در همین حین هم یک گروه مخالف حکومت به ایران تعرض میکند ( مجاهدین خلق ) و این باعث میشود که حکومت بسیاری از زندانیان سیاسی را اعدام کند که تعداد آنها به چند هزار نفر میرسد . در ادامه خدا را در خواب میبیند و خدا او را تشویق به ادمه میدهد و او تصمیم میگیرد ادامه بدهد و به همین دلیل در کنکور شرکت میکند و وارد دانشگاه می شود در دانشگاه نیز با پسری آشنا میشود اما باز هم دچار مشکلات میشود و معمولا توسط کمیته و پلیس ایران دستگیر میشوند و به همین دلیل مجبور به ازدواج با آن پسر میشود تا در روابط راحت تر باشند ولی پس از چندی متوجه میشود که آن پسر به درد زندگی مشترک با او نمیخورد . در یکی از پارتی های دانشگاهی کمیته به جشن میریزد و یکی از دوستان او به نام نیما در هنگام فرار از پشت بام پرتاب میشود و میمیرد و این باعث میشود که مرجان دوباره تصمیم بگیرد از ایران خارج بشود و این بار به فرانسه برود . ولی ابتدا تصمیم میگیرد از همسرش جدا شود چیزی که او را از طلاق می ترساند این است که در ایران وقتی زنی طلاق میگیرد تمام اهل محل یا بهتر بگویم مردهای محل میخواهند با او هم آغوشی کنند . در نهایت از ایران خارج میشود و به فرانسه میاید و با خروجش از ایران داستان فیلم تمام میشود اما مصیبت های او ادامه خواهد داشت .

در همین زمینه …

بدنبال استقبال بي سابقه و اقبال جهاني کتاب پرسپوليس اين بار نوبت به فيلم پرسپوليس رسيده است که جهانيان را به ‏تماشاي زندگي دروني ايرانيان و تضاد بين دولت و ملت، بنشاند. قصه پرسپوليس به تمام جنبه هاي زندگي ايراني مي ‏پردازد؛ از گذشته نزديک تا اکنون ايران. اما از طنز روزگار، فيلم نماينده سينماي فرانسه در مراسم اسکار امسال است ‏و تا اطلاع ثانوي شانس نمايش در زادگاه سازنده اش را ندارد…

بي گمان دوره تاريخي که ساتراپي از تولد تا به امروز زندگي کرده است به مدد بار نشستن و غني سازي اثر آمده ‏است. وي از کودکي خود مي گويد و آغاز جنبش هاي چريکي و کمونيستي در روزگار خردسالي، از انقلاب اسلامي ‏در کودکي و تبعات آن در روزهاي نو جواني. و ا ز مهاجرت دوران جواني اش مي گويد و تجربه تولّدي ديگر در ‏سرزميني ناشناخته که به تناسخي غريب مي ماند که تصاوير زندگي قبلي هر آيينه بر لوح ذهن و روان نقش مي بيند، ‏خيالي واقعي که زدودنش فراتر از دسترس جلوه مي کند. و از خانه اي سخن مي گويد که يگانه تکيه گاه و مامن انسان ‏است.‏
ساتراپي فيلمش را به تصاوير انيميشني نشانده است که از هر نظر بهترين انتخاب است. بدان جهت که فيلم ما را به ‏تماشاي آنچه مي برد که يک دخترک چند ساله مي بيند و در واقع هر چه قهرمان رشد مي کند و از کودکي به نوجواني ‏و از نوجواني به جواني مي رسد، باز هم راوي، همان دخترک چند ساله است که هم اکنون کودک و صداي درون ‏قهرمان است. دنياي ساده همراه با شيطنت هاي خاص کودک، باعث مي شود بيننده توسط تصاوير کارتوني با بهترين ‏ابزار ارتباط به دنياي ذهني آن کودک چند ساله مرتبط شود.‏
وي از سيستم آموزشي مي گويد که چه تاثير ژرفي بر روان کودک مي گذارد. از حک کردن انديشه فر ايزدي بر روان ‏کودکان آن روز، که معلول روياي ديدن خدا مي شود و باور اينکه شاه هديه اي الهي است. از خوبي هاي داشتن پدر و ‏مادر معقول مي گويد که واقعيت را براي کودک باز گو مي کنند و ناخواسته سنگ بناي چند گانه شدن شخصيت کودک ‏را بنيان مي گذارند.‏

کودک بين انديشه القايي محيط و سخنان داخل خانه، دچار کشمکش مي شود و خداي مهربان را به عنوان تنها دوست و ‏همدم خويش بر مي گزيند، تا آنجا که از دست دادن پياپي عزيزان به خاطر مقابله و اعتراض به حکومت هاي زمان، ‏باعث مي شود کودک از دست خداوند نيز شاکي شود و نخستين تکيه گاهش را از دست بدهد. و همين موضوع، ‏کنجکاوي اش را بيشتر کند براي يافتن دوستي جديد.‏
روال زندگي کودک، دست و پنجه نرم کردن با همين تضاد ها است، تا روزي که انقلاب اسلامي از راه مي رسد و ‏تبعاتش جامه واقعات غرايب بر تن حوادث روزمره مي کند. نگاه کودک به دنياي پيرامونش بسيار دقيق و مو شکافانه ‏است.‏
کودک اجباري شدن حجاب را مي بيند و منع شدن هر آنچه که تا چند وقت پيش از آن، هيچ منعي برايش وجود نداشته ‏است. از زاده شدن گونه تازه اي از ترس مي گويد. ترس از انجام دادن امور ساده زندگي. ترس از گوش دادن به ‏موسيقي، ترس از نوشيدن مشروبات الکلي، ترس از يک شب نشيني دوستانه، ترس از قدم زدن با کسي که دوستش ‏داري و…‏
کودک از وحشت جنگ ميگويد و از فقر اقتصادي حاصل از آن. فقري که پدر فقر فرهنگي شناخته مي شود. فيلم ‏تصاوير روزگاري را ارائه مي کند که ديگر امکان زيستن ساده و بي دغدغه در ايران فراهم نيست. و پرده از دلايل ‏ساده مهاجرت دسته جمعي ايرانيان بر ميدارد. مهاجرت و فرار تنها گزينه باقي مانده مردم ايران مي شود. ” گريز” به ‏قول ژان برن، [البته وي در باره گريز از بن بست نيهيليسم غرب مي گويد که شباهت هاي بسياري به ايران به بن بست ‏رسيده دارد.] به چهار شيوه صورت مي گيرد. اول پناه بردن به مواد مخدر و سفرهاي درون نما، دوم: پناه بردن به ‏جنسيت و آميختن آن با سياست. که اين يکي در جامعه تابو زده و پيچيده ما بيشترين مقصد گريز بوده است. سوم، ‏گريز به اديان شرقي همچون ذن و ئي چينگ. و چهارم پناه بردن به انواع و اقسام مارکسيست هاي افراطي اعم از ‏مائوئيسم و تروتسکيزم و غيره… که البته گونه چهارم به دليل تجربه نا موفق نسل قبل کمتر مورد توجه نسل جوان ‏ايران قرار گرفت. البته اگرژان برن بر آن بود که به طور خاص در باره ايران نظر دهد، بر اين ليست، گونه پنجمي ‏هم اضافه مي کرد که ملغمه اي است از تمامي چهار گونه اول. فيلم، بازگوکننده اين واقعيت است که طيف گسترده اي ‏از جوان هاي ايراني، براي گريز از واقعيت جامعه، به مواد مخدر و بازي هاي جنسي و مکاتب شرقي و مارکسيستي، ‏به طور همزمان رو آورده اند.!!!!‏

در ادامه، فيلم از زندگي در محيطي جديد سخن مي گويد، و سختي هايي که به سراغ فرد مهاجر مي آيد. از چگونگي ‏مواجهه با فرهنگ جديد و فشار هاي رواني حاصل از هجوم خاطرات و جاذبه هاي رواني فراموش نشده از فرهنگ و ‏زندگي پيشين. فيلم از قضاوت سطحي جامعه غرب مي گويد، که مردم ايران را به ترازوي دولت شان مي سنجند.‏
در يک تصوير ماندگار دخترک با وجدان خويش به سخن مي نشيد. وجداني که سر از تن مادر بزرگ در آورده است. ‏دختر نوجوان از اينکه خودش را به پسر توي بار، فرانسوي معرفي کرده بود شرمگين است. و به مادر بزرگ که علت ‏را جويا شده است، مي گويد: “تو نمي داني که اينجا، ايراني بودن، چه قدر دشوار است.” ‏
يکي ديگر از نکات قدرت قصه، اين است که نحوه نگاه جامعه(ايران) با مردمي که چند سالي در فرنگ زندگي مي ‏کنند را نيز در خود گنجانده است. موضوعي که در تمام طول تاريخ مهم بوده است، چه بازگشتن به خانه، خود نوعي ‏مهاجرت است. فيلم در تصاويري کوتاه اما ماندني، از فاصله زيادي مي گويد که در مدت زماني کوتاه حاصل شده ‏است. زماني که در آن، دو گروه مهاجر و خانه نشين، هر يک، به سويي متفاوت رفته اند.‏
بررسي سبک هاي هنري در طول تاريخ هنر، نشان مي دهد که هر گاه در برهه اي از زمان، سبکي جديد پديد آمده ‏است، خلاف و عکس آن سبک نيز، به عنوان سبکي مستقل متولد شده است. همچون ضد اومانيسم، ضد رئاليسم، ضد ‏ناتوراليسم و… دختر نوجوان پس از يک دوره زندگي در غرب و آميختن با فرهنگ نوين، دوباره به ايران بازگشته ‏است و حال با نگاهي به مراتب جا افتاده تر، به اتفاقات دور و برش نگاه مي کند. شايد آنگاه که دوره جمهوري اسلامي ‏به دستان قدرتمند تاريخ سپرده شود، سبک جديدي از هنر، پا به عرصه وجود بگذارد… فيلم، البته به طنز، شمه اي از ‏اين سبک جديد را به نمايش مي گذارد. مثل طراحي از مدلي که در چادر سياه پيچيده شده است يا بررسي آثار مشهور ‏هنري، که در نمايي جديد، در پيچش حجاب اسير شده اند…اينها صداي گام سبکي نوين هستند، که تاريخ برايش نام و ‏هويت، انتخاب مي کند.‏

قصه آنقدر هوشمندانه ادامه مي يابد، و به کوچه پس کوچه هاي زندگي ايراني سرک مي کشد، که تقريبا، هيچ حادثه ‏تاثير گذاري از گزند انتقاد راوي در امان نمي ماند. ساتراپي در نگاهي هوشمندانه، يکي از دلايل بنيادين طلاق را ‏معرفي مي کند. دختر و پسري که تنها به خاطر داشتن يک رابطه ساده مورد مؤاخذه حکومت قرار مي گيرند و براي ‏رهايي از شر سوال و جواب هاي واهي، تن به ازدواج مي دهند. در واقع جوان متاهل ايراني در تاتري بازي مي کند ‏که قبل از روز اول اجرا، هيچ گاه مجال تمرين نداشته است. بديهي است که تاتر يا بايد با ديالوگ ها و نمايش بداهه ‏پيش برود و يا در نيمه راه قطع شود.‏
اما مهم ترين رکن فيلم، وارد شدن به حوزه هاي ممنوعه است. جايي که جامعه تابو زده ايران حتي حاضر نيست در ‏باره اش به انديشه بنشيند. وي بي پروا از س ک س مي گويد و آن را با حوادث روزگار مي آميزد. ويلهلم رايش، سخن ‏آزاد گفتن از س ک س را مي ستايد و آزادي ج ن سي را مقدمه اي براي بر اندازي نظام سرمايه داري مي داند. وي انقلاب ‏را همچون رهايي جنسي مي شمارد و بر اين عقيده است که همچنان که انزال جسمي، آدمي را از زندان تن رها مي ‏کند، انقلاب نيز که حکم انزال گروهي دارد، موجب بروز شخصيتي اجتماعي، وراي اغراض فردي مي شود. با نگاه ‏رايش سرکوبي ج نسي و فشار اختناق آور نظام هاي سياسي و بيگانگي اقتصادي، همگي وجوه گوناگون حقيقتي واحد ‏هستند. ساتراپي تمامي اين مشکلات بنيادين و اساسي جامعه ايران را، با شجاعتي بي بديل درفيلم اش گنجانده است. و ‏دلايل ساده تابو شدن و تابو ماندن يک موضوع را در بستر جامعه نشان ميدهد.‏
گارسيا مارکز، پيرامون در هم آميختگي قصه و واقعيت، مي گويد: زندگي آنچه زيسته ايم، نيست. بلکه آن چيزي است، ‏که به ياد مي آوريم تا روايت اش کنيم. مرجانه ساتراپي، با پرسپوليس ثابت کرد که زندگي کردن و قصه گفتن را به ‏خوبي مي شناسد و ميراث دار شايسته مام شهرزاد است
منبع : ایران ترک

این هم کتاب فیلم بصورت pdf

دانلود قسمت اول
دانلود قسمت دوم

این لینک ها هم نمیدونم چیه :biggrin1: به نظرم خود فیلم باشه :

http://www.filesend.net/download.php…f8bba1b2992988
http://www.filesend.net/download.php…16c9fe38b3bf33

البته معذرت میخوام اگر جایی اشتباه هست یا اینکه اینقدر بد گفتم . نسخه ی فرانسوی این دردسر ها رو داره دیگه . اگر از دوستا ن کسی چیزی در مورد این فیلم میدونه مارو بی نصیب نزاره .

برای دیدن عکس های فیلم اینجا کلیک کنید

منبعhttp://www.bazicenter.com/forums/showthread.php?t=29&page=371″>



دنیا تلخ ولی واقعی که من می بینم

دنیا تلخ ولی واقعی که من می بینم
دنیا تلخ ولی واقعی که من می بینم
مواد لازم برای هم خوابگی بایک زن , دختر, بیوه
برای اینکه بتونی مخ یک دختر رو بزنی و بتونی یک مدتی باش دوست باشی اینکه خودت رو یک ادم عاطفی نشون بدی و رومانتیک گه یک شکست عشقی و عاطفی خوردی و دوست قبلیت به تو اجحاف کرده و تورو قال گذاشته و رفته و سر کارت گذاشته و.. بت خیانت کرده
ادم ماجراجو و ازاد که همه کاری می تونه بکنه و برای خودش مرزی وجود نداره و کلی دوست پولدار و سرشناس و با کلاس داره که همه اونها دوست دختر های اونچنانی دارند و کلی خالی بندی و… مهم نیست که شما کی هستید مهم اینکه طرف رو جو گیر کنید و واقعیت ها طوری برای اون نفسیر کنید که می خواهید
ادم شوخ طبع وبامزه که از هر چیزی برای خندیدن و سرگرم کردن طرف استفاده کنید طوری که زمان رو طرف نتونه درک کنه کی تموم شده
ادم سرگرم کننده و با کلاس باشیه و همیشه لباسهای مارک دار بپوشه
همش سالی چند بار سفر خارج بره و همه جا دنیا فامیل داره و کلی ادم باحال تو دنیا دوستش هستند
همیشه بهترین و خوشتپ باشید اصلاح کرده
همیشه هم اماده سکس باشید یادتون باشه اگه نتونید سکس داشته باشید طرف در اولین فر صت می پره می ره سراغ یکی دیگه
همیشه حق با اونه و مرده و دوست پسرهای قبلی اون کثیف ترین بودن
همیشه با اعتماد باشید و ادم زرنگی که از همه چیز باخبر همش هم بلوف و دروغ بزنید وقتی خر شده هرچی شم بگید رو مثل خر قبول می کنه بعلاوه نکات زیر هم فراموش نکنید
1- مرد رمانتیک
ـــــــــــــــــــــــــ
آقایی که به عشق کلاسیک اعتقاد داشته باشید، دائما برای او گل و شکلات بخرد، بر سر میز شام شمع روشن کند ، برای اینکه نشان دهد به یاد اوست با وی تماس تلفنی بگیرد، به چشمان بانوی خود خیره شود و احساسات قلبی خود را به بیرون بریزد.
چرا این مرد غیر قابل اجتناب است: خانم ها نیاز دارند که مورد احترام قرار گیرند و یک مرد رمانتیک این نیاز زن ها را برآورده می سازد. این مرد با ژست های رمانتیکی که به خود می گیرد به او نشان می دهد که دوستش دارد، و در مقابل خانم نیز برای تلافی گرایشات رمانتیک خودش را در طبق اخلاص قرار می دهد.
2- مرد با اعتماد به نفس
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
او کاملا مطمئن است و به خود اعتماد کامل دارد، مردم او را به عنوان یک فرد مثبت می شناسند و تجلی قدرت و اراده است ( البته توجه داشته باشید که مردهای خودبین و از خود راضی شامل این گروه نمی شوند) به ارتباط خانم ها با سایر مردها حسادت نمی ورزند و اصلا احساس نمی کنند که ممکن است به وسیله دوستان مذکر و یا همکاران خانم تهدید شوند.
چرا این مرد غیر قابل اجتناب است: زن ها جذب مردهای مطمئن می شوند. اگر خود را بزرگ تصور کنید بدون شک چنین تصوری در فرد مقابل نیز ایجاد خواهد شد. یک مرد با اعتماد به نفس به دنبال تایید و تمجید خانم ها نیست و همین امر باعث می شود که بیشتر مورد توجه آنها قرار بگیرد.
3- مرد هنرمند
ـــــــــــــــــــــــ
یک مرد هنرمند خودجوش که در حال زندگی می کند و برای اظهار عشق و علاقه اغلب از خلاقیت خود استفاده می کند مثلا برای خانم شعر می سراید و یا یک نقاشی زیبا می کشد.
چرا این مرد غیر قابل اجتناب است: تمام زن ها دوست دارند احساس کنند که خاص و بی همتا هستند و چه راهی بهتر از اینکه شما او را الهه و منبع الهام خود قرار دهید. او شیفته ذهن خلاق مردهای هنرمند است خصوصا هنگامیکه او را نیز با هنرشان در می آمیزند.

4- مرد خارجی
ـــــــــــــــــــــــــ
این مرد از یکی از کشور های دور دست خارجی می آید و دارای لهجه شیرینی است. او دید متفاوتی نسبت به دنیا دارد. روابط اجتماعی و رفتارهای روزمره اش اندکی عجیب و غریب به نظر می رسند اما با وجود همه این حرف ها باز هم به دل می نشیند و بسیار جذاب است. البته برای اینکه جزء این دسته محسوب شوید حتما لازم نیست که خارجی باشید بلکه اگر با چند زبان مختلف آشنایی داشته باشید و زیاد سفر کنید همان مقدار محبوبیتی را که یک خارجی می گیرد می توانید به خود اختصاص دهید.
چرا این مرد غیر قابل اجتناب است: جاذبه و گیرایی، جاذبه و گیرایی، جاذبه و گیرایی. هیچ چیز دیگری نمیتوانم در این مورد ذکر کنم. تنها راز، گفتن جمله اي با لهجه اي زيبا است که خانم ها را جذب می کند و مرد مورد نظر را برای او دلکش و فریبنده می سازد و اغلب نیز خانم هایی این مرد ها را انتخاب می کنند که در مورد دنیا کنجکاو هستند. البته تمام جاذبه های دنیا در مقابل قرار گذاشتن با یک چنین مردی هیچ است.
5- مرد آزاد و رها (به آنها پسرهای شر هم گفته می شود)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این دسته از مردها از قید و بندها آزاد هستند و اجازه می دهند که باد آنها را به هر کجا که می خواهد ببرد که معمولا هم به مکان های جالب و سرگرم کننده ای کشیده می شوند. او موتورسواری می کند، از کار خود می زند تا با شما در کوچه ها پرسه بزند، نگران آینده نیست و به پیش روی خود چشم دوخته است.
چرا این مرد غیرقابل اجتناب است: تمام خانم ها تا حدی خواستار یاغی گری و سرکشی هستند (البته در حد معقول) او عاشق آزادی و رهایی این مرد می شود و آرزو می کند که روزی خودش هم بتواند این طور باشد. روح سرکش این مرد شادابی و جوانی را به رابطه شان اضافه می کند و خانم هم همیشه در تلاش برای رام کردن اوست- هرچند می داند که هیچ گاه واقعا موفق نخواهد شد.
6- مرد زیرک/بامزه
ـــــــــــــــــــــــــــــ
صحبت های این مرد انسان را به وجد می آورد او تنها مردی است که به حرف های شما نیز گوش می دهد. این مرد باعث می شود که خانمش بخندد و با احساس شوخ طبعی و بذله گویی خود برای او شادی به بار می آورد. او برای جذب خانم ها از سیاست خنداندن و سرگرم کردن استفاده می کند. این مرد می تواند ساعت های متمادی با خانم گفتگو کند بدون اینکه او را خسته و کسل کند.
چرا این مرد غیرقابل اجتناب است: با گذشت زمان موهای شما شروع به ريزش می کنند و عضلات محکم بدنتان نرم می شوند اما اگر بتوانید او را همچنان سرگرم نگه دارید برنده میدان خواهید بود. گفتگو و تبادل نظر عامل مهمی در ادامه ارتباط است، اگر به او نشان دهید که دارای این ویژگی می باشید او خیلی سریع به دام غلاب شما اسیر می شود.
7- مرد با ملاحظه
ـــــــــــــــــــــــــــ
او مردی است که در ماشین را باز می کند، صندلی را برای او بیرون می کشد، پول شام را حساب می کند، مطمئن می شود که خانم حتما دسر خود را سفارش دهد و همیشه با یک بیان منطقی و مودبانه برای بیرون رفتن از او در خواست می کند، هنگام بازگشت او را تا درب منزل همراهی می کند، برای احساسات او ارزش قائل است و می داند که چه موقع برای رفتن به منزل آمادگی دارد.
چرا این مرد غیرقابل اجتناب است: غافلگير شدید؟ احتمالا فکر نمی کردید که یک مرد خوب و با فکر مورد توجه خانم ها قرار بگیرد. زمانیکه زن ها مردهای بد و بی ادب و شرور و کسانیکه به خود زحمت تلفن زدن را هم نمی دهند و بسیار بی توجه هستند را ملاتقات می کنند، مجددا اولویت های خود را از نو می چینند. البته خانم ها نیازمند رشد عقلی و بلوغ فکری هستند تا بتوانند به این نتیجه دست پیدا کنند. اما بالاخره تمام دخترخانم ها متوجه می شوند که مردی را باید انتخاب کنند که با آنها در طول یک رابطه دراز مدت خوب رفتار کند.

نکته قابل توجه
ــــــــــــــــــــــــ

در اعمال هیچ کدام از خصوصیات اخلاقی مذکور زیاده روی به خرج ندهید و سعی نکنید که خود را فردی که نیستید جلوه دهید زیرا برای خانم ها این امر خیلی سریع آشکار می شود.
رمز موفقیت شما در این است که دلیل علاقه خانم ها به هر یک از ویژگی های بالا را به خاطر بسپارید و بدانید که از چه تیپ مردهایی قدردانی می کنند و بعد همه آنها را با هم مخلوط کنید و ببینید کدامیک از آنها برای شما مناسب تر هستند تا خانم ها به دلیل خصوصیات بدیع و نوظهورتان شما را مورد محبت و علاقه خود قرار دهند.
اما اگر اینقدر خرید که نمی تونید اخلاقیات رو زیر پا بگذارید و رو قلب خودتون پا بگذارید ویا ادم احساسی هستید و ممکنه درگیر احساسات و عاطفی بشد و بجز کردن طرف و ازش استفاده کردن ممکنه درگیر عذاب وجدان بشید پس بهتر سرتون رو بگذارید زمین وبمیرید چون تو دنیا ما کسی می بره که بتونه گرگ باشه و بره بدراخرش اینکه می کن پسره خیلی زرنگ بود کرد رو در رفت درغیر اینصورت می کن پسر امل بود و احمق مطمئن باشید هیچ کس نمی گه انسان بود پس خر نباشد فرمول بالا رو استفاده کنید پ خ که همیشه استفاده کرد و همیشه بردههمیشه هم خانواده اش پشتش بودن و… همشه هم اون رو ادم تر وزرنگ تر ازادمی میدونستن که هیچ کدام از این کارها رو نمی کرده
امروز زمانی هست که اخلا قیات از بین رفت و فراموش شد دنیا تغییر کرده و اگر نمی خوان تو این تغییر وسیل شما از بین نروید و نابود نشید پس بهتر برای بجای اینکه مخالف اب شنا کنید همراه اون شنا کنیدو دست از حماقت بردارید که اخرش مثل من به این نتیجه می رسید
جونی رفت و …صدا واز جونیتون استفاده نکردید و مثل یک تخم مرغ کنیده احساساتتون و.. کوبیده شده به دیوار
اما برای دختر ها
همیشه گرفتارید ادم با کلاسی هستید از خانواده معروف هستید و… بابا پولدار دارید هرسال چند بار می رید سفر کل ایران رو با دوستانتون چرخیدید تا حالا هم افتاب مهتاب رو هم ندیدی و… (البته با توجه به وضعیت پسره ممکنه بگید من امل و سنتی نیستم و سکس ازاد داشتم و دختری ازاد بودم این درکش به خودتون داره) همیشه لباسهای مارک دار و عطرهای …از موسیقی و هنر و همه چیز اطلاع داشتن ادم باحالی بودن و… تمام ابنها رو گفتم تا بتونید طرف رو سرکیسه کنید خوب باش اروپا برید دبی شمال تایلند و هرجا که بتونید هر کار خواستید بکنید و کلی خرج رو دستش بگذارید ولذت ببرید اخه شما خدمات ویژه ارا ئه می دید سو که بی خود نمی گذارید پر بشه بعد خداحافظ بای بای اگه دیدی طرف امل هست و میشه گیرش انداخت خوب بد نیست یک جوری بش گیر بدید که بتونید تا جایی که می تونید سرکیسش کنید فقط مواظب باشید که اون ازتون عکس در حالت لخت نگیره ممکنه شما جوجو باشید ولی هیچکی مجانی دوست نداره دست رنجش هدر بره بدش هم فورا با یکی دیگه همیشه یکی رو تو اب نمک بخوابونید بالاخره پایین تنه ادم بدرد می خوره اگه نتئنی ازش استفاده کنی مفت مفت هدر می ره اخرش یک جراحی و یک بچه حاجی پولدار منم که افتاب ندیدم اینقدر هم دستمالی شدم که تمام فن و فوت دلبری رو می دونم و می دونم کی اخ و اوخ بگم بعدش که خرم رو از پل گذشت هرشب پارتی و استخر و سرمونی و… نشد دوست پسر های قدیمی همیشه فقط در دست رس نباشد و طوری حال بدید که طرف هیجا ندیده و از موقعیته های عاطفی هم خوب استفاده کنید مطمن باشد کسی که عاطفی باشه خره خوبی که راحت می شه ازش سواری بگیره و هر کاری که بکنیش دوباره بر می گره پیش خودتون ریدم به عاطفی بودن و انسان بودن


Bookmark and Share

شبی از آنِ رابی

nininaznakon@yahoo.com
شبی از آنِ رابی
این داستان واقعی است و ارزش خواندن را دارد!

این داستان را نه به خواست خود،‌ بلکه به تشویق و ترغیب دوستانم می‌نویسم. نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دی‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم. مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است. با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام.
امّا، از آنچه که شاگردان “از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده” می‌خوانمشان سهمی داشته‌ام. یکی از این قبیل شاگردان رابی بود. رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم. رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد. امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد.
در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم. در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، “مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم.” امّا امیدی نمی‌رفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت. مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانهء من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد. همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد.
یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید. خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.
چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی دربارهء تک‌نوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم. بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، “من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟”. توضیح دادم که، ” تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی.” او گفت، “مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!” او خیلی اصرار داشت.
نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.
برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه امد. لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم، “چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟”
رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم. ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت. آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد. بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتهی رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند.
سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم. گفتم، “هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی؟” صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، “می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او کر مادرزاد بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود. امشب اوّلین باری است که او می‌توانست بشنود که من پیانو می‌نوازم. می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد.”
چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است.
خیر، هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم. و امّا رابی؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد.
رابی در آوریل 1995 در بمب
‎گذاری بیرحمانه‎ ساختمان فدرال آلفرد مورای در شهر اوکلاهما به قتل رسید


Bookmark and Share

راههای داشتن اعصاب آرام

راههای داشتن اعصاب آرام
ژوئن 7th, 2008
امروز بدترين روز زندگي خود را تجربه كـرده ايـد. كارفـرمـاي شما در مقابل ديگران به شما توهين نموده و وقتي در راه برگشت از رستوران بوديد، با اتـومـبيل خود تصـادف كرده و اين باعث دير رسيدن به جلسه بعد ازظهر گرديده و موجب برخورد شديدتر كارفرما شده است.هنگام مراجعه به خانه ليز خورده و با كمر روي زمين مي افتيـد. بـا دردسـر فـراوان وارد اتومبيل شده و با سرعت هرچـه تمام به طـرف مـنـزل حركت كرده و بدليل سرعت غير مجاز توسط پليس جريمه مي شويد… تصورش را بكنيد.
بعد از تلو تلو خوردن و باز كردن درب منزل فقط ميخواهيد استراحت كرده و آرامش خـود را بدست بياوريد. بنابراين ممكن است با يك نوشيدني خنك و تماشاي تلويزيون خود را آرام و ريلكس كنيد. اما اين كار توصيه نميشود. شما قصد داريد استرس را از خود بيرون نماييد و هدف فقط استراحت كردن نيست. كارشناسان بر اين عقيده اند كه بهترين راه براي تمدد اعصاب اين است كه فرد به تدريج احساسات خود را ارضا نمايد.
غوطه وري
لازم نـيـست حـتـما بـراي ريـكس شـدن به قله كوه برويد، فقط كافي است خود را در يك منظره معمولي كوچك غوطه ور سازيد. براي مثال اگر تابلوي نقاشي زيبايي در خانه يـا محل كارتان داريد، آن را مجسم كرده و زيباي آنرا مورد تحسين قرار دهيد. اگر آكواريمـي پر از ماهي هاي رنگارنگ داريد، براي مدتي به حركات روان و سليس آنها نگاه كنيد تابه آرامش برسيد.
احساسات خود را برانگيزيد
در مرحله بعد سفري به لاله گوش خود داشته باشيد.به موسيقي موردعلاقه تان گوش دهيد. كلاسيك، پاپ، راك يا هر چيز ديگر. فقـط سـعـي كنيـد از كـارهايي كه باعث ايجاد هيجان و تنش در شما ميگردد، اجتناب نماييد. بكار بردن يك هدفون مي تواند از شنيده شدن صداهاي ديگر جلوگيري كرده و باعث آرامش بيشتر گردد.
مطابق با ذائقه خود يك فنجان چاي سرد، آب ميوه خنك يا آب سرد ميل كنيد.
حس بويائي را فراموش نكنيد.بوي عود، يك شمع معطر و يا عطر مورد علاقه همسرتان ميتواند شما را آرام كند. حتي مي تـوانيد به حـمام رفـته با صـابونهاي مايع و معطر بدن خود را بشوييد.
اگر كسي هست كه مي تـواند شـما را مـاسـاژ دهد، از او بخواهيد اينكار را انجام دهد. محققان ميگويند كه ماساژ مناسب ميتواند هورمونهاي ايجاد استرس را كاهـش داده و تنش را ازبين ببرد. اگر تنها هستيد كمي شانه ها و گردن خود را مالش داده و به آرامي دستها و پاهايتان را ماساژ دهيد.
بررسي ها نشان داده كـه نوازش حيوانات خانگي در ايجاد ملايمت و زدودن تنشها مؤثر مي باشـد. اگـر سـگ يا گربه اي دوست داشتني در خانه داريد آنها را پيش خود آورده و كمي نوازش كنيد!
تمدد اعصاب تدريجي
روش بعدي يكي از تكنيكهاي تست شده و مؤثر ميباشد كه مي تـوانـد فـرد را بـه حالت مطلقي از آرامش برساند. با بكار بردن اين روش مي تـوانـيـد احـساسـي تـازه و بـدور از ناملايمات بدست آوريد.
همانطور كه قبلا نيز گفته شد با گوش دادن به موزيكي دلپـذير شروع كنيد. سپس روي سطحي راحت دراز كشيد. چشمانتان را بـسته و نـفـسي عـمـيق بكشيد. اجازه دهيد شكمتان به طرف بالا و پايين حركت كند. در همان حـال كـه بـا آرامـش دراز كـشيده ايد، روي پاك كردن ذهن خود تمركز كنيد.
احساس آرامش بيشتري مي كـنـيد؟ اكنـون نـوبت تمرين اصلي است. از قسمت بالا با چشم ها شروع ميكنيم. چشمان خو را به هم فشار داده و پيشاني را بسمت بالا نگاه داريد گويي در حال تحمل يك فشار عصبي زياد مي باشـيد. چند لحظه به همين صورت صبر كنيد. سپس چشمان خود را رها كرده و آرام روي هم قرار دهيد. احساس كنيد كـه تنشها از چشمانتان جدا ميشـونـد. از ايـن ملايمت براي چند لحظه لذت برده و دوباره از ابتدا شروع كنيد.
به سراغ آرواره و فك رفته و همين تـمـرين را در ايـن قـسـمـت تـكـرار كـنـيد. عضلات فك و آرواره خود را منقبض و بعد از مدتي كوتاه رها سازيد تا تنش از شما دور شود.به هميـن ترتيب به طرف قسمتهاي پايين تر بدن مانند گردن، شانه ها، قفسه سيـنـه و … برويـد. هراز گاهي مكث كرده و ببينيد قسمتهاي بالاتر هنوز احساس استرس مينماييد يا خير. اگر تنش زدائي بطوركامل انجام نگرفته بود به آن قسمت برگشته و تمرين را تكرار كنيـد. ( معمولا چشم ها و آرواره نياز به تكرار تمرين خواهند داشت. )
به همين منوال ادامه دهيد تا به شكم، ران، ساق و در انتها به كف پاها برسيد. بـستـه به وقتي كه شما اختصاص مي دهيد و زماني كه بدن شما براي ريلكس شدن نياز دارد اين تمرين ممكن است از 15 دقيقه تا 1 ساعت بطول بينجامد.
براي رسـيدن بـه آرامـش هـرگـز نـبـايد شـتـابزده عـمل كرد و بايد هر آنچه كه نياز داريد و مي خواهيد به خودتان بدهيد. اين روش بـراي ايـجاد حـالت خـود تـلقـيـني و رسيدن به آرامش مطلق بسيار مؤثر بوده و در همه شرايط كار مي كند.
اگر با ورزش يوگا آشنايي داشته باشيد، متوجه شباهتهـاي بـيـشمـاري در تمرين بالا و تكنيكهاي اين هنر باستاني هندوستان خواهيد شد.
در انتها استرش شما بايد از بين رفته و يا حداقل تقليل يابد. احساس آرامـش و راحتـي خواهيد كرد، حتي ممكن است شبيه انساني بي خيال از ناملايمات آزاد شويد. اندكي وقت را به مجسم نمودن لحظات خوشحالي و آرامش اختصاص داده و از نبـود استـرس لذت ببريد.
بياد داشته باشيد كه با ياد خدا دلها آرام ميگيرند.




سوء تعبير از موفقيت

1- بعضي از مردم به خاطر گذشته‌شان، تحصيلاتشان و… موفق نيستند.
هيچ كس نمي‌تواند موفق باشد مگر بخواهد و سپس براي بدست آوردنش بكوشد.

2- افراد موفق اشتباه نمي‌كنند.
آن‌ها هم مثل ما اشتباه مي‌كنند فقط اشتباهشان را تكرار نمي‌كنند.

3- براي موفق شدن بايد 60 (70، 80، 90 و…) ساعت در هفته كار كرد.
موفقيت به «زياد» انجام دادن كاري ربط ندارد، بلكه بيشتر به «درست» انجام دادن آن ربط دارد.

4- فقط اگر قواعد خاصي را اجرا كنيم موفق مي‌شويم.
چه كسي قواعد را به وجود مي‌آورد؟ موقعيت‌ها متفاوتند. گاهي لازم است از قواعد خاصي پيروي كنيم و گاهي نيز بايد قواعد ساخته خودمان را بكار بنديم.

5- اگر كمك بگيريم، اين ديگر موفقيت نيست.
موفقيت به ندرت در تنهايي رخ مي‌دهد. آن‌هايي را كه به موفق شدن تو كمك مي‌كنند، شناسايي كن. تعدادشان كم نيست.

6- بايد خيلي شانس بياوريم تا موفق شويم.
بله، كمي بايد شانس آورد اما بيشتر به كار سخت، دانش و جديت احتياج است.

7- فقط اگر زياد پول درآوريم موفقيم.
پول يكي از نتايج موفقيت است، اما ضامن آن نيست.

8- بايد همه بدانند كه ما موفق هستيم.
شايد با بدست آوردن پول و شهرت بيشتر، افراد بيشتري از كارتان باخبر شوند. اما، حتي اگر شما تنها كسي باشيد كه از اين موضوع باخبريد، هنوز آدم موفقي هستيد.

9- موفقيت، يك هدف است.
موفقيت بعد از رسيدن به اهداف بدست مي‌آيد. وقتي مي‌گويي «مي‌خواهم آدم موفقي شوم» از شما سوال مي‌كنند: «در چه چيزي؟»

10- به محض اين‌كه موفق شويم، گرفتاري‌ها هم تمام مي‌شوند.
شايد فرد موفقي باشي، اما خدا كه نيستي. پستي و بلندي‌ها در پيش‌اند. از موفقيت امروزت لذت ببر، فردا روز ديگري است.


وجدان کاری

پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه‌های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره‌ای هفت رقمی. مسئول داروخانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد.
پسرک پرسید،” خانم، می‌توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن‌ها را به من بسپارید؟” زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می‌دهد.”
پسرک گفت:”خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می‌گیرد انجام خواهم داد”. زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،” خانم، من پیاده‌رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می‌کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.” مجددا زن پاسخش منفی بود”.
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: “پسر…از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر این‌که روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم”
پسر جوان جواب داد،” نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می‌سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می‌کنه

کدام قسمت شخصیتمان را بیشتر دوست داریم؟

گرما طاقت فرساست. چندین روز است که در سفر هستید.خسته اید و آب کم داریدو به همراه خود 5 حیوان دارید.
یک گاو، یک میمون، یک گوسفند، یک اسب و یک شیر.
1- مقدار محدودی آب برایتان باقی مانده که برای سیراب کردن شما و همه حیوانات کافی نیست. اگر آب تمام شود همگی در بیابان خواهید مرد ولی اگر بخواهید جان سالم به در ببرید باید یکی از حیوانات را رها کنید و به همراه چهار حیوان باقی مانده به راهتان ادامه دهید. چه حیوانی را انتخاب میکنید؟
2- چهار حیوان برایتان باقی مانده اما انگار از بیابان آتش میبارد. ذخیره آبتان باز هم کمتر شده و باید یک حیوان دیگر را رها کنید. این بار کدام حیوان را اتخاب میکنید؟
3- سه تا حیوان باقی مانده. گرما همچنان طاقت فرساست و هنوز به واحه ای نرسیده اید. مجبورید یک حیوان دیگر را رها کنید. کدام یکی را انتخاب میکنید؟
4- فقط 2 حیوان مانده. میتوانید حاشیه صحرا را ببینید اما متاسفانه آب برای هر سه باقی نمانده و تنها میتوانید یک حیوان را با خود ببرید. این بار کدام یکی را انتخاب میکنید؟
تبریک!بالاخره هر دوتای شما به سلامت از بیابان بلا بیرون آمدید

بنا بریک باور ژاپنی بیابان نماد سختی هاست و هر کدام از حیوانات هم یکی از جنبه های زندگی شما.
شیر نماد غرور است.
میمون نماد محبت.
گوسفند نماد رفاقت.
اسب نماد احساسات.
گاو نماد احتیاجات اصلی.
اهمیت هر یک از جنبه های زندگی شما به ترتیبی که هر حیوان را رها میکنید آشکار میگردد. حیوانی که در ابتدا رها کرده اید کم اهمیت ترین جنبه نسبت به سایر جنبه ها در زندگی شماست و حیوانی که با خود به مقصد رسانده اید پر اهمیت ترین خصوصیت شما را نشان میدهد.

Next Page »